همه ی زندگی مامان و بابا
X

               

                 

آرتای خوشگلم مامانی و بابایی این وبلاگ را برات درست کردندکه لحظه های به یاد موندی زندگیتو اینجا واست ثبت کنند.گل پسر مامان ایشالله همینطوری که تو بزرگ میشی این وبلاگم پربارتر میشه و بعدها خودت از خوندش لذت میبری.مامانی و بابایی عاشقتن عزیز دلم                                                 

                      

                                                         

نوشته شده در پنجشنبه 1 خرداد 1393ساعت 15:13 توسط مامان فریده

آرتای عزیزم سلام.اول از همه بازهم معذرت خواهی که خیلی دیر پست هشت ماهگیت را دارم میزارمخجالت.تو الان نه ماه و نیم را هم گذروندی ولی الان میخوام خاطرات ماه هشتم زندگیت که از ۱۸ خرداد تا ۱۸ تیره را بنویسم.البته دلیل اصلی دیر نوشتنم شما گل پسری که حسابی وروجک شدی و تا لپ تاپ باز میشه میای سمتش و هم اینکه دوست داری بیشتر وقتا بشینم باهات بازی منمبدبو

یه کوچولو از پیشرفتهات توی اون ماه را بگم.اولین بار خیلی یهویی ۲۲ خرداد وقتی ۷ ماه و ۴ روزت بود تو بغل پدرجونت که خیلی دوسش داری دس دسی کردیتشویق.بعدش یه مدت ما هر چی میگفتیم انجامش نمیدادی ولی دستهای ما را میگرفتی بهم میزدیسکوت تا اینکه کم کم حسابی دست میزندی.چه صدایی هم داره دستاتمحبت

۳۰ خرداد وقتی ۷ ماه ۱۲ روزت بود اولین بار واسه خاله فاطی بای بای کردیبای بای

سومین دندونت را هم ۱۰ تیر یعنی وقتی ۷ ماه ۲۲ روزت بود دیدم.از همون صبحم شروع کردی دست زدن و آواز خوندن.به این مزمون " دٍی دٍ ی دٍی دٍی "قه قهه دیگه از این بعد خونمون پر شده از صداهای قشنگ تو بوس

چهارمین دندونت هم بلافاصله بعد سومی در اومد.نمیدنم چرا انقدر دندونات عجله دارندخندونک

خوب نوبتی هم باشه نوبت عکسهاستمحبت

مامانی فدای خنده هاتبوس

دوستان تو ادامه مطلب کلی عکسه

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 18 مرداد 1393ساعت 16:06 توسط مامان فریده |

پسر ناز مامان ۱۸ اردیبهشت ۶ ماه را تموم کردی و وارد ماهگی شدی....و نوبت یه واکسن دیگه در واقع یکی نه دوتاترسو

۱۸ ام پنجشنبه بود و نمیدونستم تو این روز واکسن میزنند یا نه ولی تصمیم گرفتم خودم تنهایی ببرمت و اگه نزدند که شنبه دوباره بریم.اولین باری بود که میخواستیم باهم تنهایی بریم بیرون....کلی ذوق داشتم واسه تنهایی بیرون رفتنمون و کلی استرس واسه واکسنت...تو هم مثل همیشه گل بودی و خیلی راحت رفتیم مرکز بهداشت اولش گفتند معمولا نمیزنند و منم گفتم هر چی زنگ زدم بپرسم جواب ندادید  اونها هم قبول کردند واکسنتو بزنند.اول قد و وزنت که طبق معمول اصلا بهشون اعتماد ندارم...انقدرکه ناشیانه عمل میکنند و چندبار هر چیزو تکرار میکنندخطا بعدش نوبت واکسن شد قبلش که کلی واسه دانشجوها دلبری کردی و خبر نداشتی چی قراره بشه....اولی را که به پات زدند یه کوچولو نق زدی و دومی هم یه کوچولو گریه کردی و منم صورتم را چسبوندم بهت ساکت شدی...همه اونجا دهنشون باز مونده بودتعجب هی میگفتند این چرا زود ساکت شد و بقیه بچه ها اینجا رو سرشون میزارند منم خندیدم و گفتم پسرم همه جا گلهمحبت

اومدم خونه بهت استامینوفن دادم و خداروشکر یه کوچولو نق زدی و بعد راحت خوابیدی و اونقدرها که فکر میکردم اذیت نشدیبوس

بعدشم رفتیم خونه مادرجون و از اونجا رفتیم خونه خاله فاطی که دستشو عمل کرده بود و من چند روز پیشش موندم کمک و توهم حسابی اونجا خوش بودی...کلا پسرخاله هات باید دورت میدادند و با شوهر خاله ات هم میونه ات عالی بودزبان

صبح دوشنبه ۲۲ اردیبهشت دوباره برگشتیم خونه مادرجون و تا خواستم بهت فرنی بدم دیدم بله....سفیدی دندون قشنگت از زیر لثه ات معلومه....اولین دندونت مبارک گل پسرم...البته تنها من اونو میدیدم و بابایی و مادرجون  هر چی تلاش کردند موفق به دیدنش نشدندشاکی ولی خوب مهم من  بودم که دیدمخندونک

آرتا جونم ۶ ماه و ۳ روزگی دندون پیش میانی سمت راست توسط مامانی دیده شد و چند روز بعد هم دندون کنارش.

مثل همیشه دندون در آوردنت هم با مظلومیت بود  و من هیچ کار خاصی نکردم که دردتو تسکین بده...الهی مامانی دورت بگرده پسر مظلوم مامان محبت

نشستنت خیلی عالیه و بجز اوایل که به کمک بالش میشستی دیکه تا ۱ ساعتم تنها میشینی....ولی وابستگیت به من بیشتر شده....چند وقت  پیش عروسی دوستم بود و من و تو مادرجون رفتیم ولی از اولش گریه کردی و ناز داشتی تا آخرش که بزور تو بغلم خوابیدی.... حتی بغل مادرجونم میرفتی گریه ات میگرفت...مثل ابر بهار اشک میریختی و منم کلی فحش خودمم دادم  چرا اومدم که اینجور اذیت شی...غمناکالبته حق هم داشتی اولین بارت بود اینهمه جیغ و سوت و دست و رقص نور و...را میدیدی...گرچند دوبار قبلا باهم رفته بودیم عروسی ولی تو کوشولو بودی و تو اون همه سر و صدا  راحت میخوابیدی.

آرتا نمکی من  همون اوایل هفت ماهگی جای پنکه سقفی را یاد گرفتی و تا میگیم پنکه کو ؟ سرتو بالا میگیری و سقفو نگاه میکنی.آراموای که  چه خوردنی میشیبوس

چیزای دیگه که بلدی.... جای ساعت  دیواری خونمون را تقریبا بلدی...عاشق آیفونی و تا روشنش میکنم زل میزنی به مانیتورش و بلدی جاش کجاست...واز همه بیشتر عاشق بابارضا هستی.تا غروبا بابایی از در میاد تو صدات میکنه توهم همچین دست و پاتو گم میکنی و خودتو واسش لوس میکنی که درجا خستگی را از تن بابایی میبری...تازشم چون در وردودیم حالت راهرویه و بابایی از همون تو راهرو صدات میکنه اگه ازت بپرسم بابا رضا کو سریع به راهرو ورودی نگاه میکنی...حال چه بابارضا کنارت باشه یا بعضا خودشم  ازت بپرسهزبان البته بعضی وقتا قاطی میکنی و همه را به چشم پنکه در آسمانها میبینیخنده

حس شنواییت عالیه...اینو همه میگند...مثلا کوچکترین صدایی از یخچال بیاد سریع برمیگردی خود یخچال را نگاه میکنی یا اگه از بیرون صدا بیاد قشنگ متوجه میشی از کدوم سمت کوچه است...البته این بعضی وقتا خوب نیست...مثلا وقتی خوابیسکوت

عاشق آهنگ وبلاگتی...تا میشنوی ساکت میشی و اگه قطع بشه نق میزنی .عاشق لالایی  هستی که من واست میخونم و دوتا شعر که بابایی واست میخونه که سر فرصت هر دوشو اینجا مینویسم.

یکی دیگه از علایقت مو هست.تا موهامونو بهت نزدیک کنیم ذوق میکنی و شروع به کشیدن مو میکنی....البته این عشق به مو فکر کنم مسببش خودم باشم...چون موهام خیلی بلنده و هم تو بارداری و هم وقتی تو دنیا اومدی همه گفتند موهاتو کوتاه کن اذیت میشی منم میگفتم نه پسرم موهامو دوست دارهبغل حالا این مدلی علاقتو نشون میدی دیگهخجالت

و اینکه با انگشتهای دست و پای یه نفر دیگه بازی کنی. بزرگترین سرگرمیت میشه بعضی وقتا...شاید به ساعتم طول بکشه بازی کردنت...منم سو استفاده میکنم و صبحها که زود بیدار میشی میارمت کنارخودم دستمو میدم بهتو خودم یه چرت میزنمسکوت

و بینی....تا صورتمون را نزدیکت کنیم دماغ یا همون بینی مبارکمان را چنگ میزنی که بکشی و دربیاریخنده

کلا با کوچیکترین امکانات ممکنه ساعتها سرگرم بشی...مثل دسته ی کیف من که خیلی تو مراسم ها به کمکم اومدقه قهه

واسه همین مامانی همش فکر میکنه بزرگ شی یا ارتوپد میشی یا دکتر پوست و مو یا جراح بینی و یا موسیقیدان....متنظر

(و یاهای بعدی را در پستهای بعدی بخوانیدخندونک)

از پیشرفت حرکتی هم فعلا در حال عقبی عقبی رفتن به حلت سینه خیز هستیزبان

وضعیت غذایی هم زیاد تعریفی دارهگریه

این بود انشای من ؛من باب تواناییهای آرتا تا پایان هفت ماهگی

عکس های هفت ماهگی آرتا جون را در ادامه مطلب ببینید

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 12 تير 1393ساعت 16:04 توسط مامان فریده |



                             

دوستای خوبم بقیه عکس های شش ماهگی را ادامه مطلب ببنید

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393ساعت 0:02 توسط مامان فریده |

                                                                    

سلام گل پسر مامان.فرشته کوچولوی من ۱۸ فروردین ۵ ماهگیت تموم شد و وارد ماهگیت شد.همیشه با خودم فکر میکردم کی میشه آرتای من ۶ ماهش بشه و واقعا واسه خودش مردی بشه.متنظر نگو که به یه چشم بر هم زدنی تو وارد شش ماهگیت شدی و من به این فکر میکنم آیا نهایت استفاده را از این ۵ ماه بردم.بعضی وقتها توی اطرافیان یه نی نی کوچولوتر از تو میبینم چنان ذوقی میکنم  و یه طوری از خاطرات تعریف میکنم که انگار چند سال گذشته  که همه میگند بابا پسر خودت زیاد فرق نداره . وقتی میگم دلم واسه کوچولویی هاش تنگ شده دیگه بقیه میخوانند قورتم بدندخندونک

عشقول مامان (اینا همه اسمهایه که صدات میکنم توهم میشناسی و بهشون عکس العمل نشون میدی) این ۶ ماهم تموم میشه  و به نظرم یه مرحله بزرگ را هم من  و هم تو پشت سر گذاشتیم.کلی کارا تو این ماه انجام دادی که عکساش چون زیاده تو دوتا پست میزارم.خوب بریم سراغ  اولین قضیه...

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه 13 خرداد 1393ساعت 12:16 توسط مامان فریده |

عزیز دل مامان خیلی حرفها دارم که واست بنویسم.اما نمیدونم چرا تا میام واست مطلب بزارم نمیشه.تو روز به روز داری بزرگتر میشی هر روز بهم وابسته تر.هر روز صبح که با صدای آروم تو بیدار میشم و تا نگاهت میکنم میخندی و خودتو لوس میکنی انقدرررر انرژی میگیرم که هیچ خستگی را توی تنم حس نمیکنم.

آرتای خوشگلم پارسال عید ۲ روز بود که فهمیده بودم تو فرشته آسمانی را خدا بهم عیدی داده و امسال نوروز ۹۳ در حالی که ۴ ماه ۱۲ روزت بود تو بغل مامانی سال را تحویل کردی.البته گلم از اونجایی که بعد فوت باباجونم قدمهای کوچولوی تو شازده پسر حال و هوای خونه ی مامان جون اینا را عوض کرد سال تحویل هم جمع سه نفره مامان جون و دایی هات را تنها نذاشتیم و سال را باهم نو کردیم.

عزیزکم تو روز به روز زرنگتر و بازیگوش تر میشی و من پا به پای تو بچه میشم تا باهم از این لحظه ها لذت ببریم.روزهایی که من و تو توی خونه از صبح تنهاییم  و تنها سرگرمی من تویی و تنها همبازی تو من ...

مرد کوچولوی من حالا انقدر بزرگ شدی که تا از بغل من بغل یه شخص غریبه میری بغضت میترکه و اشکای خوشگلت سرازیر میشه.

خیلی حرفا دارم واست گل پسرم که سر فرصت میام و واست مینویسم.

دوستان خوبم فعلا این چندتا عکس را در ادامه مطلب ببینید

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 26 ارديبهشت 1393ساعت 15:31 توسط مامان فریده |

                                                    

مامان جونی الان که دارم این پست را میزارم شما ۵ ماه را تموم کردی ولی مامانی خیلی وقته واست ننوشته.منو ببخش.قلب اما قول میدم که از این به بعد زود زود بیام واست بنویسم.البته اول عکسهای سه ماهگی و ۴ ماهگیت را میزارم.الام شما خیلی آقاتر شدی و خیلی از ملوس بازیهای اون دوران را نداریخیال باطل ویه سری کارای جدیدتر و نازتر یاد گرفتیماچ

                                    

 

ادامه مطلب

نوشته شده در يکشنبه 24 فروردين 1393ساعت 17:16 توسط مامان فریده |

پسر گلم منو شما تا ۴۲ روز مهمون مادر جون بودیم  و تعجب بالاخره تصمیم بر این شد بیایم خونه خودمون.آخه گلم خودت میدونی مادرجون و دایی رسولت تنها بودند و تو حسابی حال و هواشو عوض کردی و خیلی بهت وابسته شدند . اینجا میخوایم ببریمت حموم ۴۰ که خودم شستمت که یاد بگیرم که میام خونه راحت باشم

 

  برای دیدن بقیه عکسها بفرمایید ادامه مطلب

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند 1392ساعت 9:25 توسط مامان فریده |

اینجا هنوز یک ماهت نشده گل پسرم...این ژست معروفت بود وقتی میخواستی پی پی کنی(ببخشیدا عینک) دیگه معروف شده بودی آرتا غنچه...الان دیگه اینجوری نمیکنی 

 

 

 

 بعد حموم به شدت خوابت میادماچ

اینجا با ناخنت صورتت را زخمی کرده بودیآخ

نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن 1392ساعت 16:34 توسط مامان فریده |

گل مامان شما خیلی پسر گلی بودی و هستی.خداروشکر زردی اصلا نگرفتی و فقط وقتی سه روزت بود به اجبار مادرجونت(مامان بابایی)بردم واسه آزمایش که دلم واست خیلی سوخت.هر چی بهشون گفتم میدونم زردی نداری ولی گفت یه آزمایش بده که دادیم خداروشکر خیلی پایین بود.ولی وقتی از شما خون گرفتند هم من هم بابایی گریمون گرفت.البته شما فقط یه کوچولو گریه کردی و زود خوابیدی.گریه منم بیشتر واسه این بود چرا الکی به بچه ام دارم درد وارد میکنم ناراحت منو ببخش مامانی...

اما مشکل بزرگ شیر من بود مامانی که سفت شده بود و نمیومد.تو که تو بیمارستان انقدر خوب میک میزدی دیدی شیر نمیاد دیگه از فردا سینه را نمیگرفتی.خیلی از راهها را امتحان کردیم.دوتا میک میزدی ول میکردی.منم کلی درد کشیدم.انقدر شیرم سفت بود که با کمک بقیه میدوشیدم.دیگه می ریختم تو شیشه خوب میخوردی.همه گفتند به شیشه عادت میکنه منم با قاشق بهت میدادم.انقدر گرسنه بودی که وقتی قاشق را به لبت نزدیک میکردیم یه دفعه همه قاشقو میکردی تو دهنت.حتی دو بار بردمت که مامان آیسا (دخترعموی من)بهت شیر بده.آخه آیسا دقیقا ازت دوماه بزرگتره.بالاخره علارغم میل باطنی من تصمیم گرفته شد که به شما شیر خشک بدم.بار اول خلی خوب شیر خشک را خوردی.ولی من کوتاه نمیومدم.همیشه اول شیر خودمو امتحان میکردم.اگه باز نمیگرفتی شیر خشک میدادم.مامانی ایام محرم بود و همه واست دعا میکردند.مادرجون ها و عمه جون ها و خاله جونت به همه میسپردند دعا کنند.تا اینکه شب عاشورا یکی واسم برنج نذری آورد.خیلی هوس کرده بودم. نصفه شبش شما وسط خواب بیدار شدی گریه کردی رفتم شیر خشک را درست کردم اومدم که بهت بدم شیر خودم را بهت دادم که شما قشنگ گرفتی و شروع کردی به میک زدن که خداروشکر تا الان شیر خودمو میخوری ماچ

برای دیدن عکس های آرتا تا یک ماهگی لطفا به ادامه مطلب بریدقلب

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن 1392ساعت 17:19 توسط مامان فریده |

آرتای خوشگلم روز  شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۳۰ توسط آقای دکتر فروزان در بیمارستان نیمه شعبان ساری چشمای خوشگلشو به این دنیا باز کرد.

     بفرمایید ادامه مطلب

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن 1392ساعت 15:42 توسط مامان فریده |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد